محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2891
تاريخ الطبرى ( فارسي )
را به پهلو مىگردانيدند گفت : « كسى را مىگردانيد كه دمى نياسود و پيوسته مال اندوخت ، اگر به جهنم نرود . » و شعرى به تمثيل خواند به اين مضمون : « براى شما كوشيدم و رنج بردم « و از سر گردانى و سفر بى نيازتان كردم . » عبد الاعلى بن ميمون گويد : معاويه در مرض مرگ گفت : « پيمبر پيراهنى به من داد كه نپوشيدم و يك روز ناخنهاى خويش را گرفت كه خرده هاى ناخن او را فراهم آوردم و در ظرفى نهادم ، وقتى مردم آن پيراهن را به تن من كنيد و خرده ناخن را بكوبيد و در چشمان و دهانم ريزيد شايد خدا به بركت آن بر من رحمت آرد . » يكى از دخترانش گفت : « اى امير مؤمنان خدا ترا حفظ مىكند و او اين شعر را خواند كه : « وقتى مرگ پنجه هاى خود را فرو كند « معلوم شود كه هيچ او بره اى سود ندهد . » گويد : آنگاه از خويش برفت و چون به خود آمد با گروهى از كسانش كه حضور داشتند گفت : « از خدا عز و جل بترسيد كه خدا سبحانه هر كه را از او بترسد محفوظ دارد و هر كه از خدا نترسد حافظ ندارد . » آنگاه جان داد . محمد بن حكم گويد : وقتى معاويه را مرگ در رسيد وصيت كرد كه يك نيمه مال وى را به بيت المال دهند ، گويى مىخواست باقى را پاكيزه كند از آن رو كه عمر اموال عمال خويش را تقسيم مىكرده بود . على بن محمد گويد : ضحاك بن قيس فهرى بر معاويه نماز كرد كه به وقت مرگ وى يزيد حاضر نبود . عبد الملك بن نوفل گويد : وقتى معاويه بمرد ضحاك بن قيس بيامد و به منبر رفت ، كفنهاى معاويه را به دست داشت ، حمد خداى گفت و ثناى وى كرد ، آنگاه گفت : « معاويه شاخص عرب بود و نيروى عرب ، خدا عز و جل به وسيلهء وى فتنه را از